تبليغاتX
من با دوربین می نویسم
یلدا رو دوست ندارم ... خوب نیست ... حس خوبی بهم نمیده ... نمیدونم بقیه چرا اینقدر دوستش دارن و منتظرشن .... من دیگه هیچ وقت منتظر یلدا نیستم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 22:21  توسط رها  | 

گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر دم ز سر زلف تو خوشبوی مشام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:58  توسط رها  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:54  توسط رها  | 

یادم میاد روزی که برای اولین بار به کلاس موسیقی رفتم

شروع کردم با طبل راه رفتن و گفتن : ۱ و  ۲  و ۳  و ۴ و  ...

با ضرب اول دست زدن و نگه داشتن ضرب .

بعد سر و کله ساز های ارف پیدا شد و کار ما هم چند برابر .

معلممون اصرار داشت که ما خیلی تمرین کنیم . آخه اون خیلی موسیقی رو دوست داشت و  

می خواست ما هم مثل اون موسیقی رو یاد بگیریم ...

تازه داشتیم با سازهای ارف دوست می شدیم که مهمون بعدی پیدا شد . اون چیزی نبود جز یه

 فلوت کوچیک و همون فلوت کوچیک بود که منو با خودش به دنیای دیگه ای برد . دنیایی که

هیچ وقت فراموشش نمی کنم .

تا این که روزی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 9:33  توسط رها  | 

باران می بارید.من نبودم.اما بوی باران آن سال را حس می کنم .بوی باران  پاییزی آن سالها همیشه بامن است.باران می بارید.باران می خواست وداع شکوهمندی با امپراطور فصل ها داشته باشه..آسمان می بارید شدید.آنروزها همه فکر می کردند که شاید آسمان از رفتن پاییز دلتنگ شده که دارد زار زار  گریه می کنه.اما با آنکه از آن باران ها چهل سال میگذره و من تازه قرار بود سی و چهار سال بعد از آن بارون به دنیا بیام  ولی حال خوش اون بارون رو خوب می فهمم.اون بارون چیز دیگه ای می خواست بگه.او داشت مژده می داد او می گفت سال های پر بارانی در پیش است او می خواست بگه توی یکی ازهمین روزا یکی میاد که بارونو دوس داره .یکی میاد که بارون بخاطرش میاد به همه  سر می زنه. این هفته ی آخر پاییز رو من از چهل سال پیش دوس داشتم.چون می دونستم یکی از همین روز ا میام وبه همه سلام می کنم.البته سی وهشت سال قبل هم می دونستم که قراره آخرای پاییز یه اتفاق بیفته.وتازه ده سال قبل دیگه کاملا فهمیدم اون اتفاق می افته.و در چنین روزی باران دوباره بارید تا چهل سال پیش رو به من یادآوری کنه.من رفتم پشت شیشه پنجره رو باز کردم وبه آهنگ بارون گوش دادم.بارون داشت نرم نرم می بارید.و من با آهنگ قطره های بارون حرف می زدم.بارون داشت قصه می گفت:

ـچهل سال پیش یه آقاهه بود که رفت یه جای دور .او می خواست ماجرای دلدادگی شو به یکی بگه.رفت و گفت وتوی همین روز دو تا شون دلاشون یکی شد.دوسال بعد بازم توی پاییز ......وباران همچنان قصه می گفت.......

برگها باریدند

بی دریغ ویکریز

تا مبادا دلش از بی کسی آزرده بگردد پاییز.

از همتون ممنونم که تولدم رو تبریک گفتید.

پ.ن۱:مامانی بابایی سالروز ازدواج تون مبارک.

پ.ن۲:بابا مامان به شما هم تبریک میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:25  توسط رها  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:6  توسط رها  | 

خیلی خوشمزه بود ... جای همتون خیلی خالی ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:5  توسط رها  | 

 

اگه گفتین امروز چه روزیه .... ؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 8:28  توسط رها  | 

 

پر سید کدام راه نزدیک تر است ؟
 گفتم به کجا ؟
گفت به منزلگه  دوست
گفتم تو  مگر فاصله ای  می بینی
بین من و آن کس که دلم خانه ی  اوست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 0:14  توسط رها  | 

می‌گوید پیش از این‌که بیایم همین‌جا بودم. هنوز نیامده بودم که بعد آمدم. می‌گوید پیش از آمدن همین‌جاست. در آغاز هنوز این‌جا نبودم، نمی‌آمدم. اما در آغاز، از پیش، همین‌جایم. جایی‌ست که انتظارم را می‌کشد. پیش از این‌که بیایم جایم حاضر است. نمی‌آمدم اما جایم این‌جا بود ... پیش از بودن، بودم. می‌آید و جایم را می‌گیرد. می‌گوید جای من یک دنباله‌ی بی‌انتهاست. می‌گویم، یعنی می‌گوید ...

: ۱۰ آبان رسید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 20:40  توسط رها  |