تبليغاتX
رها

رها

در خاطرم کسی هست که مرا به بیداری فرا می خواند ...

 

امروز فقط شکستم و به همراه آن خیلی از الهه ها برایم شکست...

...

...

...

...

فقط همین!!!

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 13:35 توسط رها| |
 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خسته شدم

واقعا من و نمی بینی اصلا من برات وجود دارم؟

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صدامو می شنوی ؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه صدامو می شنوی پس چرا جواب نمیدی؟

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم تاوان کدوم گناه نکرده رو میدم؟

خدایا تو این 20 سال به کی بد کردم؟

اصلا بهم بگو جواب کدوم اشتباه و میدم؟ بگو چرا این همه سال باید عذاب بکشم؟

خدایا همیشه تا جایی که در توانم بوده به حرفات گوش دادم پس الان چرا این جوری شده؟

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا باهام قهر کردی مگه من چیکار کردم؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا از این زندگی متنفرم به چیه این زندگی دلمو خوش کردم؟

اصلا خدایا خودت بگو چی دارم که باید دلمو بهش خوش کنم؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به خدا خسته شدم!!!

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو رو خدا کمکم کن.

تو رو خدا التماس می کنم کمکم کن.

فقط تو می دونی دردم چیه دردموندم از بدی روزگار ... پس خودت کمکم کن.

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

...

 

من در یک روز بارانی گم شدم، روز رفتنت که باران نگذاشت اشکهایم را تو ببینی، خیسی صورتم را از باران دیدی، که باران بود اما ... ، از ابر دلتنگیم، که آسمان با من هم نوا شده بود، من در یک روز بارانی گم شدم، که بخار نفسم، در سردی رگبار آسمان، رفتنت را کدر کرده بود، من در یک روز بارانی گم شدم، و دیگر هیچکس مرا نیافت، حتی خودم ...

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 20:26 توسط رها| |
 

تمام عمر بنشستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جونی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:8 توسط رها| |
 

    گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای .

    من شکستم هر دو را ...

     

    گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام

    به خاموشی مغرورانه ات

    شکستی تو مرا

    با تو گفتم

    از همه تنهایی ام، خستگی ام

    با تو گفتم تا بدانی

    با همه ناجیگری، بی ناجی ام

    تو، سکوتت خنجریست

    بر قلب من

    و حضورت، مرهمی

    بر زخم من

    پس، باش

    تا همیشه با من باش

    حتی اگر خاموشی...

     

     

     

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 22:38 توسط رها| |
 

 

 نه از خاكم نه از بادم نه در بندم نه از آدم

 

نه آن ليلا ترين مجنون نه شيرينم نه فرهادم

 

فقط مثله تو غمگينم فقط مثله تو دلتنگم

 

اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم

 

بدون تو چه بيرنگم بدون تو چه بي تابم

 

گل عشق تو هستم شبنمم باش

 

دلم دنياي زخمه مرحمم باش

 

زدرد بي كسي قلبم شكسته

 

به شهربي كسی ها همدمم باش

 

 

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 19:20 توسط رها| |
 

هیچ کس دوبار زندگی نکرد این را جایی بنویس و روزی دو بار به آن نگاه کن

مضحکترین اتفاق بشریت انتظاره البته وقتی تا سر حد بینهایت مضحکه که می دونی

انتظارت بیهودست مثل تشنه ای تو بیابونه بینهایت که  دنبال آب میگرده هر از چند گاهی

به خاطر ضعف و صد البته به خاطر اینکه روزگار به سخره بگیردت سراب میبینی ولی

چون این بیابون بینهایته از ازل تا ابد هرگز به آب نمیرسی بدتر از همه اینکه خودت می دونی

این تیک تیک ساعتی که با صدای مرگبارش خودنمایی می کنه لحظه ایه که هرگز بر نمیگرده

تو هر لحظه واسه خودت تکرار میکنی هیچ آدمی دوبار زندگی نکرده و به جای روزی دو بار

چون رو دیوار اتاقته روزی هزاز بار بهش زل می زنی اما فایده نداره فکر می کنی با لحظه لحظه

عذاب دادن خودت به اصطلاح شیرینی عشق و انتظار رو تجربه می کنی اما به قول شاعر زهی

خیال باطل تو اگه تا ابد هم این شیرینیه زهرآگین و دردناک و با ذره ذره وجودت لمس کنی به هیچی

نمی رسی چون اونی که رفته دیگه بر نمی گرده...

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 14:53 توسط رها| |